یک داستان واقعی
12 آبان 1395 توسط زهرا حسینی
داستانی واقعی:
درجاده نجف به كربلا در حال پياده روي بوديم كه چندنفر از بچه ها خسته شدند...هواتااريك بود و موكب ها پرشده بودند....كنار عمودي ايستاديم تا نفس تازه كنيم ناگهان ماشينى توقف كرد....هله بزوار هله بزوار...من كه عربي بلد بودم بااوخوش و بشي… بیشتر »